تبلیغات
پیکایل؛ دوربین عکاسی موبایل من - ناشنیدنی (13): خادمه ای که جز به قرآن سخن نمی گفت، که بود؟
 
سلام من,گوشیم و دوربینم رو که بعد از
ایـن میخوایم بـاشما باشیم پذیرا باشـید.
بعد از این3تـایی می خوایم صحـنه هایی
رو که دییدیـــدیم رو واسه شمـا هم بــه
نمایـش بکشیم. و امّـا پیکایل و عکسـایه
ناب:
عکــاسا بدنبــال ایـن عکســــان و بیشـتر
عکسـایی کـه میگیــرن به خیال اینکـــه از
هـمیــن نــوع عکسا باشن میگیرن.
ولی از خیــل زیادی عکسهـای زیبایی که
میگیرن چنــد تـاشون عـکــس نادیــــدنی
میشه.من عکــاس حــرفه ای نیستم ولی
عکاسی و ثبت لحظـــات زیبا رو مثه خیلیا
دوست دارم.البته مطالب وبلاگ فقط عکس
نیست بلــکه مطالــب فعلاً در 4 دسـته
منتشر میشن:
-نادیدنی:فیلم، عکس و شکار لحظه هایی
که توسط دوربین گوشیم(پیکایل)گرفته
شده.
-ناشنیدنی: احادیث، روایات وحکایات کــم
گفته شده و کمتر شنیده شده...!
-طرح: که شامل پوستر و طـرح های
مناسبتی با موضوعات روزهستش.
- و در آخر معرفی وب سایت: که حاصل
وب گردی هام هست.
یا حق
  :: مدیر وب سایت : سید امیر علی حیدری
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

زیبایی های معنوی و مادی را به یکدیگر نشان دهیم.

ناشنیدنی (13): خادمه ای که جز به قرآن سخن نمی گفت، که بود؟
شنبه 11 آذر 1391 ساعت 03:33 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست سید امیر علی حیدری | ( نظرات )
عبدالله بن مبارک گوید : به زیارت خانه خدا می رفتم . در بین راه زنی فرتوت با چادری یشمین دیدم . گفتم : السلام علیک .گفت : سَلامٌ قَولا مِن رَبٍّ رَحیمٍ (و سلامی که سخن پروردگار مهربان است). گفتم : در این مکان چه می کنی ؟ گفت : وَ مَن یُضلِلِ الُله فَلا هادِیَ لَهُ (هر کس را که خدا گمراه کند هیچ راهنمایی برایش نیست). دانستم که راه  را گم کرده است . پرسیدم : به کجا می روی ؟ گفت : سُبحانَ الَّذی اَسری بِعَبدِهِ لَیلًا مِنَ المَسجِدِ الحَرامِ اِلَی المَسجِدِ الَاقصی.(پاك و منزّه است آن (خدایى) كه بنده‏ اش را از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى‏ كه اطرافش را بركت داده‏ایم شبانه بُرد،) فهمیدم به مکه رفته و اکنون عازم بیت المقدس می باشد.

 گفتم : چه مدتی است در اینجا بسر می بری ؟ گفت : ثَلاثُ لَیالٍ سَوِیا.(سه شبانه روز) گفتم :غذائی با تو نمی بینم ، چه می خوری ؟ گفت : هُوَ یُطعِمُنی وَ یَسقینِ (كسی كه هم او غذایم می‏دهد و آبم می‏دهد). گفتم : چگونه وضوء می گیری ؟ گفت : فَاِن لَم تَجِدوُا ماءًفَتَیَمَّمُوا صَعیدا.(و آبی نیافتید تا غسل كنید ، و یا وضو بگیرید ، با خاك پاك تیمم كنید) گفتم : مقداری غذا با من هست میل می کنی ؟ گفت : ثُمَّ اَتِمُّوا الصِّیامَ اِلَی اللَّیلِ (و روزه را به شب برسانید). گفتم : ماه رمضان نیست ، میتوانی افطار کنی . گفت :
در ادامه مطلب به خواندن ادامه دهید..

وَ مَن تَطَوَّعَ خَیرا فَاِنَّ الَله شاکِرٌ عَلیمٌ .(هر که کار نیکی را به رغبت انجام دهد بداند که خدا شکر پذیرنده ای داناست) گفتم : در سفر روزه گرفتن مباح است ؟ گفت : وَ اَن تَصُومُوا خَیرٌلَکُم اِن کُنتُم تَعلَمُونَ. (اگر می خواهید بدانید ، بهتر آن است که خود روزه بدارید ) گفتم : چرا همچون من سخن نمی گوئی ؟ گفت : ما یَلفَظُ مِن قَولٍ اِلا لَدَیهِ رَقیبٌ عَتیدٌ.(هیچ سخنی را انسان تلفظ نمی‏کند مگر اینکه نزد آن فرشته‏ ای مراقب و آماده برای انجام ماموریت است)

 گفتم : از کدام قبیله هستی ؟ گفت: وَ لاتَقفُ مالَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ اَنَّ السَّمعَ وَ البَصرَ وَ الفُؤ ادَ کُلُّ اوُلئِکَ کانَ عَنهُ مَسئُولا.(از پی آنچه ندانی که چیست مرو ، زیرا گوش و چشم و دل ، همه را ، بدان بازخواست کنند) گفتم : سخن بسیار گفتم ، مرا ببخش . گفت : لاتَثریبَ عَلَیکُمُ الیَومَ یَغفِرُ الُله لَکُم.(امروز شما را سرزنش نباید کرد ، خدا شما را می بخشاید) گفتم : اگر اجازه دهی ترا بر شترم سوار کنم تا به کاروان برسی . گفت : وَ ماتَفعَلُوا مِن خَیرٍ یَعلَمهُ الُله.(و هرکار نیکی که کنید خدا به آن آگاه است) پیاده شدم و شتر را خواباندم . چون خواست سوار شود . گفت : قُل لِلمُؤ مِنینَ یَغُضُّوا اَبصارَکُم.(به مردان با ایمان بگو دیده فرو نهند) پس چشم خود بستم . هنگام سوار شدن شتر رم کرد و چادرش پاره شد . گفت : وَ ما اَصابَکُم مِن مُصیبَۀٍ فَبِما کَسَبَت اَیدیکُم.(اگر شما را مصیبتی رسد ، به خاطر کارهایی است که می کنید)

گفتم : بگذار پای شتر را ببندم . گفت : فَفَهَّمناها سُلَیمانَ.(پس آن را به سلیمان فهماندیم ) پس پای شتر را بستم و سوار شد . گفت : سُبحانَ الَّذی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنا لَهُ مُقرَنینَ.(پاك است كسى كه این را براى ما رام كرد و[گرنه] ما را یاراى [رام‏ساختن] آنها نبود.) آنگاه زمام ناقه را گرفتم و بر او صیحه زدم و به سرعت پیش می رفتم . گفت : وَاقصِد فی مَشیِکَ وَ اغضُض مِن صَوتِکَ.(در رفتارت راه میانه را برگزین و آوازت را فرودآر) حرکت خود را آهسته کردم و زیر لب آواز می خواندم . گفت : فَاقرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ القُرآنِ.(هر چه میسر شود از قرآن بخوانید)گفتم : از سخنانت پند گرفتم . گفت : وَ مایَذَّکَرُ اِلا اوُلُوا الَالبابِ.( جز خردمندان پند نپذیرند) گفتم : آیا شوهر داری ؟ گفت : یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا لاتَسئَلُوا عَن اَشیاءَ اِن تُبدَ لَکُم تَسُؤ کُم .(اى كسانى كه ایمان آورده‏اید از چیزهایى كه اگر براى شما آشكار گردد شما را اندوهناك مى‏كند مپرسید) دیگر با وی سخن نگفتم تا به قافله رسیدیم .

گفتم : چه کسی را در قافله داری ؟ گفت : اَلمالُ وَ البَنُونَ زینَۀُ الحَیوةِ الدُّنیا.(مال و پسران زیور زندگى دنیایند) گفتم : در راه حج به چه کار آمده اند ؟ گفت : وَ عَلاماتٍ وَ بِالنَّجمِ هُم یَهتَدوُنَ. (و نشانه‏ هایى و آنان به وسیله ستاره راه‏یابى مى‏كنند) دانستم آنان راهنمای حاجیان هستند . گفتم : نام فرزندانت چیست ؟ گفت: وَاتَّخَذَ الُله اِبراهیمَ خَلیلًا وَ کَلَّمَ الُله مُوسی تَکلیما ، یا یَحیی خُذِ الکِتابَ بِقُوَّةٍ.(و خدا ابراهیم را دوست گرفت و خدا با موسی سخن گفت,اى یحیى كتاب [خدا] را به جد و جهد بگیر) پس چون نام آنها را دانستم، ایشان را صدا زدم ،سه جوان همچون قرص قمر پیش آمدند.

گفت : فَابعَثُوا اَحَ دَکُم بِوَرَقِکُم هذِهِ اِلَی المَدینَۀِ فَلیَنظُر اَیُّها اَزکی طَعاما فَلیَاءتِکُم بِرِزقٍ مِنهُ.(یكى از خودتان را با این پول خود به شهر بفرستید تا ببیند كدام یك از غذاهاى آن پاكیزه‏تر است و از آن غذایى برایتان بیاورد )یکی از فرزندانش رفت و خوراکی برایم آورد . گفت : کُلُوا وَ اشرِبُوا هَنیئا بِما اَسلَفتُم فِی الَایامِ الخالِیَۀِ.(بخورید و بنوشید گواراتان باد به [پاداش] آنچه در روزهاى گذشته انجام دادید)گفتم : از این طعام نخورم تا مرا از حال مادر خویش آگاه سازید . گفتند : مادر ما چهل سال است نیازمندیهای خود را با آیات قرآن اظهار و بر طرف میکند، و جز به قرآن سخن نگوید تا مبادا با گفتن سخن بیجا مورد خشم خداوند قرارگیرد . و او کسی جز فضه خادمه ، تربیت یافته مکتب زهراء نبود . گفتم : ذلِکَ فَضلُ الِله یُؤ تیهِ مَن یَشاءُ وَالُله ذوُالفَضلِ العَظیمِ.(این فضل خداست كه آن را بر هر كس بخواهد عطا می كند و خدا صاحب فضل و رحمت عظیم است)


عبدالله بن مبارک که بود؟ داستانهای شنیدنی و عبرت آموزه زیادی از عبدالله بن مبارک نقل شده که همه از شخصیت بزرگ و والای این دانشمند و عارف حکایت میکنه مثل قضیه هدیه دادن پول حجش به زنی علوی و گذاردن حج هر سالش بعد از ان قضیه توسط یک ملک و قضیه باغ انار که برای پدرش رخ داده بود و از شرافت و پاکی نسلش خبر میدهد. ابوعبدالرحمن عبدالله بن مبارک بن واضح مروزی، در سال 118 هجری قمری در مرو بدنیا آمد. او فقیه، محدث و عارف مشهور ایرانی در قرن 2 م هـ. ق است که فقه و حدیث را نزد سفیان ثوری و مالک بن انس یاد گرفت. بسار زاهد بود و...ادامه...

پانوشت: خوشا بحال اینان که روز پرواز که هر آیه پری است از پرهای بال پرواز، اوج خواهند گرفت چه اوجی...اللهم نور قلوبنا و بیوتنا و قبورنا بنور القرآن



امتیاز این مطلب:    
Share
:: مرتبط با: پیامبران و امامان , احادیث و روایات , سخنان بزرگان , نا شنیدنی ,
:: برچسب‌ها: زنی که جز به قرآن سخن نمی گفت , خادمه حضرت زهرا(سلام الله علیها) , فضه (علیه السلام) , مکتب زهراء , عبدالله بن مبارک , عبدالله بن مبارک بن واضح مروزی , ارف مشهور ایرانی , The woman who spoke nothing but the Quran does not say , housemaid of Hazrat Zahra (PBUH) , Fzh (AS) , School Z·hra’ , Abdullah bin Mubarak bin Abdullah bin Mubarak Marvazi obviously , Orff celebrated ,